تبليغاتX
موج مجنون
اینجا برای از تو نوشتن؛ هوا کم است...

سلام...

باعرض شرمندگی؛

از تمام دوستانی که تا چندی پیش، خود را میان کامنتهای "به روزشده هایشان"، جامیدادیم و ارادتهای نابمان(!) را در قالب "جملات" تقدیمشان میکردیم...

علی رغم آنکه، "زمان"، ترافیک رخدادهای سیاسی را، نعره میکند بر گوشهای سنگینمان،

و انگیزه ی نوشتن از سر و کول انگشتانمان، بالا میرود؛

تحریم شده ایم انگار...

کمی بیشتر از اینکه میبینید کم پیدا خواهیم شد؛ دعایمان کنید، رژیم وبلاگی به مذاقمان خوش نمیاید زیاد!

از خدا مثل همیشه نیازهای همیشه مجهول ما را بخواهید،

و البته قبولی در امتحاناتی که پایان به ظاهر ناخوشایندی نشسته است در انتظارمان...

حرف برای گفتن بسیار است و اشتیاق بسیار تر؛ ولی افسوس که زمان را کم نصیبمان کرده اند و دلمان هی دارد میسوزد از دوری این فضای مجازی و دوستان مجازیتر اش...

پایان ترم است و ما هم که شب امتحانی، ازهمیشه بیشتر ملتمس دعائیم رفقا!

فراموشمان نکنید تا بیاییم...

یاعلی../


لازم شد تا این "پ.نوشت" افزوده گردد:

حضور کمرنگ ما، صرفا به خاطر امتحانات محض نیست! چون آنقدر آغوش فضای مجازی گرممان کرده است که حتی امتحانات و خط قرمزهای درسی هم نمیتواند ما را از آن جدا کند؛ ما از قبولی در امتحانات ناامیدتر از آنیم که یک ماه زودتر به استقبال و پیشواز "خرزدنها" برویم! اگر التماس دعایی هم عرض شد تنها برای مشروط "نشدن" بود و بس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:30  توسط رهگذر  | 

۱۶آذر در میان توجيهات سايتها و رسانه هاي حامي ميرحسين؛ منافقين و سلطنت طلبان و... در پس تبسمهایی تلخ، براي دعوت "مردم" و "دانشجويان" و برگزاري به اصطلاح "تجمع" اعتراض آميز، ديگر آن خوشحالي "کذايي" ديده نشد! چرا كه به خوبي ميدانستند 16آذر آخرین گام سستی ست که در انتهای این بیراهه میگذارند...

شايد آن هنگام که هاشمي رفسنجاني چند روز مانده به برگزاري انتخابات نامه سرگشاده اي به رهبر عزیزمان نوشت و در آن به "آتشي" اشاره کرد که "دودش در فضا قابل مشاهده است"، مردم عادي و خوشبينان سياسيمان نيز به اين نتيجه دست یافتند که اگر دکتر احمدي نژاد به عنوان پيروز دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري چهره بنمایاند؛ فضاي اجتماعي و البته "سياسي" کشور، روزهاي پر التهابي را در پيش خواهد داشت...

و طبق پیش بینی هاشان دکتر راي آورد؛ حالا نوبت کساني بود که با "ها کن و هو کن" و البته "دنيا رو زير رو رو کن" قصد آن داشتند که وعده خود را عملي کرده و قيامتي(!) برپا کنند که پيشتر از اينها درباره آن سخن گفته بودند و نقشه بر آبها بسته بودند...

درست است قابل اغماض هم نخواهد بود؛ تلاششان بسیار بود و خود را به هر دری زدند تا جامه ی عمل بر تن نقشه ها و خواسته های نامشروعشان کنند؛ ولی "حقیقت محضی" که قرار بود هدف تیرهای خلاص(!) این منافقین قرار بگیرد ایمن تر از آن بود که به سادگی تصورات پوچشان؛ بر نابودی سر تسلیم فرو آورد...

دیگر امثال این افسانه ها را باید از ذهنشان به دور بیندازند؛ از هر طیف و رنگی، خسارت دادیم ولی حسنش ثبوت "اصلی" بود که دست "فنا" قرار بر آن ندارد که چنگ بر افسارش زند! مدتهاست که این به اصطلاح آشوبهای مخملی، به گورستان پیوسته است، هرچه کنند دیگر نخواهند توانست از این نعشهای بی جان، پیکره ی توانمندی بسازند...

فاتحه ی آشوبهای مخملی هم خوانده شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 2:0  توسط رهگذر  | 

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد!

راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد...

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ؛

مست تر شو تا "غدیر" از عید "قربان" بگذرد؛

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این؛

کیست می خواهد که از "خون شهیدان" بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند

هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد...

پردة عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند!

شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد...

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود،

حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد...

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست؛

رستمی باید که از این "آخرین خوان" بگذرد!

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود؛

حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد...

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد!

کاش می شد تا مسلمان از مسلمان "بگذرد"...

حال و روز "عاشقان" امروز بارانی تر است؛

نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد!

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد؛

گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد... (علیرضا قزوه)


پ.نوشت۱/: عید غدیر - این عید برتر در میان امت نبی - برهمه ی شیعیان علی الخصوص عزیزان و دوستان مجازیمان مبارک...

پ.نوشت۲/: ما امیرالمومنین و واقعه غدیرخم راندیده ایم ولی بدون پیش فرضهای متصور برای ارادت ورزیدن بر این ابر مرد تاریخ، او را دوست داریم؛ و خدا را هزار بار شکر؛ که سعادتمند آنیم که از سلاله ی پاکش باشیم... 

پ.نوشت۳/: دلا امشب به "می" باید وضو کرد؛ و هر ناممکنی را "آرزو" کرد...

پ.نوشت۴/: مثل همیشه این حقیر را شریک دعاهایتان کنید، مبادا فراموشتان شویم! (یاعلی..)

عید سعید غدیر بر تمام شیعیان مبارک...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:50  توسط رهگذر  | 

"براي جاويدالاثر(شهيد) حاج احمد متوسليان"

از "تو" چه بگويم؟!

هنوزم كه هنوز ست،

از "تو" خبري نيست...

مرغ سفرم؛ بي‌كس و بي‌يار؛

اندوه زده از دل پرواز،

بالي و پري نيست!!!

ما حبس در اين شب،

آزرده ز ظلمت،

- انگار نه انگار -

اينجا "سحري" نيست...

دل‌ها همه تنگند؛

از غرش تقدير،

بر بارش اندوه؛

ديگر "سپري" نيست...

آخر چه بگويم؟ به كه گويم؟

كه بگردم...

از "احمد" لشكر، خدايا!

اثري نيست...

"من" گرچه ز "امروز"؛

از نسل تو، دورم...

در باور من،

- جز غم نامت -

حرف دگري نيست...

در چشمه‌ي دوران،

هر كو كه بگرديم

هم‌چون "تو" و "همت"؛

ديگر گوهري نيست!!!

سردار بی نشان(حاج احمد متوسلیان)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:11  توسط رهگذر  | 

شنيديم و خوانديم كه "علي كردان" قبل از وفاتش، گفته‌ست تمام كساني كه در حقش "ظلم" كرده‌اند را مي‌بخشد؛ ولي يك نماينده‌ي "هم‌استاني‌اش" را تا ابد نخواهد بخشيد!!! وقتي كه اين جريان را شنيدم، ناخودآگاه ذهنم به سمت جريان افشاي "دكتراي جعلي" سوق داده شد و البته معطوف به شخص "احمد توكلي"(!)...

نمي‌دانم صحت دارد يا كه نه؛ ولي حتي شنيدم كه اين "مرحوم" از نزديكانش، خواستار آن شده ست كه "علي لاريجاني" در مراسم تشييعش شركت نداشته باشد! ظاهرا منشا اين خواسته هم برميگردد به انتظار كمكي كه از لاريجاني داشت در جريان استيضاح و عزل شدنش از وزارت...

وقتي تحليل يكي از خبرگزاري‌ها را ديدم كه "فوت کردان" را به گردن رسانه‌هاي منتقد و مخالفان دولت احمدی نژاد در مجلس هشتم انداخته و تصریح کرده‌ست که اینها باعث تسریع در روند بیماری کردان و نهایتاً درگذشت او شده‌اند؛ تنها لبخندي از روي تاسف بر لبانم نقش بست!

"دلخوري‌ها" از كردان و كردارش، اندك نبود و كلام نقد همچنان پا برجاست؛ اما در "تحلیل مسائل سیاسی" كه نباید دچار عواطف شد! انگار برخی جریانات، می‌خواهند با سوء استفاده از وضعیت موجود؛ حتی از "مرگ" به اصطلاح دوستشان، نیز بهره برداری سیاسی کنند وگرنه چه کسی پذيراي اين است كه "مجلس به وظایف نظارتی‌اش عمل نکند چون ممکن است کسی که مورد نقد و نظارت قرار می‌گیرد، دچار آسیب شود؟"

نمي‌خواهم گذشته‌ي كردان را تاييد تا رد كنم، اما "واقع‌بين" بودن در هر مساله‌اي، نعمتي‌ست كه انگار به اين سادگي‌ها به كسي تعلق نخواهد گرفت!

برای کردان "آمرزش و رحمت الهی" و مسالت داریم و برای سیاسیون‌مان هم که مرگ را با چشم خود می‌بینند و درس نمی‌گیرند؛ "دیده عبرت بین"...


پ.نوشت: "يادمان بماند" ذكر اين مطالب مبني بر ناديده گرفتن زحمات و خدمات "كردان" نيست!

از دنيا و سياست‌هاي هزار رنگش كنار رفت ولي ما تا ابد برايش "احترام" قائليم...

شمع سياست "كردان" هم خاموش شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:15  توسط رهگذر  | 

ناخواسته به روی "سیاهم" نگاه کن؛
یک بار هم به خاطر من "اشتباه" کن...

جانا! مگر شکستن دلها "گناه" نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن...

با "یک نگاه" می‌کشی و زنده می‌کنی؛
مابین مرگ و زندگی‌ام؛ یک نگاه کن...

حتی دروغکی شده از عاشقی بگو!
امشب مرا برای همیشه "سیاه" کن...

کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته‌ات؛
"تابوت بی قرار مرا" سر به راه کن...


پ.نوشت/۱: اين شعر را چند روز پيش در وبلاگي خواندم؛ گفتم بنويسم‌اش شما هم مستفيض شويد!

پ.نوشت/۲:كمي از سياست و بازي‌هاي هزار رنگش كناره گرفتيم تا استراحتي "كوتاه" كنيم و باز با رويي گشاده به استقبال آغوش "داغش" برويم...

پ.نوشت/۳: شهادت امام جوادمان را نيز، تسليت مي‌گويم، دعا كه فراموش خاطرتان نمي‌شود؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:15  توسط رهگذر  | 

گذاشتيم آب‌ها از آسياب بيفتد و كمي جريانات ۱۳آباني از بساط وبلاگ‌ها جمع گردد بعد بياييم و نقل ماجرا كنيم...

ساعت نزديك ۸ شب بود؛ درگير با سردردي كه از دانشگاه همراهي‌ام مي‌كرد مشغول اس‌ام‌اس بازي بودم! ازدحام و گرماي مترو كلافه‌ام كرده بود؛ خود را مشغول كرده بودم تا از اين شرايط مطلوب(!) به نوعي فرار كنم...

ناخواسته شنونده‌ي عرايض كسي شدم كه خلقش بسيار تنگ بود و اعتراض بين كلام‌هايش هاي‌وهوي مي‌كرد؛ آنقدر با آب و تاب مشغول تعريف بود كه جو اظهاراتش؛ اطرافيان را نيز گرفته بود!

در باغ گفته‌هايش نبودم اما لفظ "۱۳آبان" كه به گوشم خورد كمي جابه‌جا شدم و بي‌غرض نگاهش كردم؛ به ياد خودم افتادم - كه چه روزي داشتيم كلي برايمان خاطره ساز شد البته بگوييم حادثه ساز؛ بهتر است انگار - خلاصه از تداعي خاطره‌هايي كه آن روز نصيبمان شد، لبخندي بر لب‌هايم نقش بست؛ غرق در دنياي خود بودم كه با لحن تمسخر كننده‌‌اش، به خودم آمدم...

اخم‌آلود نگاهي به من كرد و گفت: "بايدم بخندي! كتك خوردن امثال من براي تو و امثال تو بايدم خنده‌دار باشه؛ بيچاره كتك نخوردي درد من و بفهمي؛ ايشالا چشات كه از سوزش اشك‌آور درومد خنده از يادت مي‌ره، ۴بار باتوم كه بخوري حساب كار دستت مياد هرچند، بسيجيايي مثه تو كه كتك نمي‌خورن، بايد بشينن و به ريش امثال من، هر و كر بخندن!"

در ابتدا خيلي جا خوردم؛ آخر اصلا به حرف‌هاشان گوش هم نمي‌كردم تنها ۱۳آبان توجهم را كمي جلب كرده بود! ولي بعد كه به محكوم كردن‌هايش ادامه داد چهره‌ام از ابهام و تعجب بيرون آمد؛ جريان عادت كه مي‌دانيد چيست؟ ما خيلي وقت است به آن خو گرفته‌ايم؛ خلاصه يكريز و پشت هم بريد و دوخت و بافت و ساخت! بي‌آنكه فرصت دفاع دهد به متهم پرونده‌اش؛ من نيز سكوت اختيار كردم تا كمي آرام بگيرد، در دلم گفتم با آتش تندي كه اين بنده‌ي خدا دارد اگر لب بگشايم و پاسخي دهم بي‌ترديد كار دست خودش مي‌دهد...

اما ظاهرا سكوت ما به مذاق ديگران خوش نيامد، كنار دستي‌ام كنايه آلود گفت: "واقعا به جز سكوت و سر پايين انداختن حرف ديگه‌ايم دارن كه بزنن؟" چند نفر ديگر هم با نگاه و حركت سر تاييدش كردند! براي همه‌ي‌شان افسوس مي‌خوردم؛ اما - علي‌رغم آنكه مي‌گويند جواب ابلهان خاموشي‌ست - دلم نمي‌خواست سهم پاسخ به حرف‌هاي مفتشان را تنها "سكوت" بگذارم و بس...

نمي‌دانم دقيقا از كدام ناحيه‌ي پيشاني‌ام خوانده بود كه "بسيجي‌ام" و "حزب‌اللهي"! ولي چشم‌هايش در حد بيرون زدن، درشت شد وقتي كه گفتم من هم ۱۳آبان شريك خوردن‌ها بوده‌ام حالا چه باتوم چه اشك‌‌آور! بر خلاف لحن تندي كه او داشت، من با متانت كلافه‌كننده‌اي برايش آن روز را شرح دادم...

باور نمي‌كرد آن‌روز "حزب‌اللهي كتك خورده" هم داشته‌ايم، يا چادري‌هايي كه براي خنثي كردن اثر اشك‌آور در پي يك تكه كاغذ شعله‌ور بودند؛ خيلي جالب بود مي‌گفت ضرب و شتم‌هاي "نيروهاي ناجا"، كشته هم داده است!!!!! ولي اين "رسانه‌ي لامذهب(!) ما"، سانسورش كرده‌ است! من را از خر هم كمتر فرض كرده بود؛ پشت كوه كه خوب است، گمان مي‌كرد من از مريخ آمده‌ام و هيچ از اوضاع و نابه‌ساماني‌ها نمي‌دانم...

هرچه مي‌توانست بار نظام و موافق و مخالف و سپاه و بسيج و همه و همه كرد بي‌آنكه استدلال منطقي‌اي داشته باشد يا لااقل روي به عقل بياورد نه احساس‌هاي بي‌جا و منحرف! هزار قسم آيه و قرآن و هرچه كتاب مقدس بود خورد و اشك تمساحي مي‌ريخت كه هركه نمي‌دانست خيال مي‌كرد تكه‌پاره‌اش كرده‌اند! ادعا مي‌كرد زير مشت و لگد نه حتي باتوم(!) سياه و كبودش كرده‌اند تنها از آن خاطر كه دستبند سبز دور مچ داشته و عكس شهيد بهشتي به روسري‌اش سنجاق بوده است!

گفتم اينها را براي كودك ۱۰ساله هم بگويي، از خنده بالا مي‌آورد! مگر مي‌شود تو بابت كار نكرده كتك بخوري! آن روز هركه گستاخي ميكرد بدون تعارف كتك مي‌خورد و تمام تجمعات كم جمعيت و پر جمعيت با اشك‌آور، پراكنده مي‌شد چه آنها كه سنگ سبز بر سينه‌هاشان مي‌كوفتند چه موافقان نظام كه براي تاييد رهبري شعر مي‌خواندند! هركس ازخط قرمز‌ها گذر مي‌كرد توبيخ مي‌شد ولي خدا شاهد بود كه به كسي كه از خود چيزي بروز نمي‌داد "تو" هم نمي‌گفتند چه برسد كه بخواهند با مشت و لگد كبودش هم بكنند! آنهم براي يك مچ‌بند سبز كه اين‌روزها خيلي بي‌ارزش شده‌ است؛ از عكس شهيد بهشتي هم شايد هيچ نگوييم بهتر باشد كه شرممان مي‌گيرد!

فكرش را هم نمي‌كرد در بحثي كه خود آتشش را شعله‌ور كرده بود، اين‌چنين كم بياورد؛ موقع پياده شدن از مترو با غيظ نگاهم كرد و گفت: "گاهي استثنا هم وجود دارد؛ تو از آن بسيجي‌هاي كتك خورده‌اي هستي كه استثنا مي‌شوند!"

كتك كه سهل است، جانمان را هم مي‌دهيم ولي فرصت را به دشمن نخواهيم داد...

۱۶آذر پرشورتر از ۱۳آبان؛ دهان دشمن انتظار مشت‌هاي سنگين ما را مي‌كشد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 4:0  توسط رهگذر  | 

مشت بر ديوارهاي فرضي،

مي‌كوبم؛ گيج و گنگ از قانون روز....

- اين معادله‌ي مبهم -

اينكه متولد مي‌شويم و اندكي بزرگ؛ گرم جواني، پير زندگي خواهيم شد...

و افسار آرامش از افكارم جدا گشته؛

- از وقتي گرفتار ترديد؛ ميان راه و بيراه؛ شبيه يك دوراهي، ماندم -

و نفرين بر من؛ كه كاري برنمي‌آيد از پيكر ناتوانم...

كاش نوشتن كسي را مجاب مي‌كرد پاسخي برايم بنويسد؛

اينكه جواب - مساله‌ي لاينحل تخيلاتم را - پس بگيرم...

اي روزگار؛ كه از كينه‌ي پدري‌مان ما را به اين جهان، در كام شيطاني به زيستن كشانيدي!

خسته‌ام از زير و بم‌هاي ناخواندني‌ات!

مي‌نويسم؛ پشت هم خط بر اندامت مي‌كشم و در آخر كاغذ مچاله‌ي "اما" و "اگر" هايم؛

آوار مي‌شود بر اشك‌هايي كه مي‌ريزم!

چه سود!

تا خود صبح محشر هم بنشينم و زير فشار حجم سنگين ابهام؛ سپري شوم...

و بينديشم كه تو از جان بشريت چه مي‌خواهي!

كه چرا پاي‌مان را به دنياي سردي چون اين جهان باز ميكني و دلبسته‌ي خواستني‌ها؛

ما را جداي از وجدان خفته در ذات‌‌هامان؛ به جان يكديگر مي‌افكني!

اين رسم ناخواستني؛ اين سنت هضم ناشده؛ اين تكرار ابدي!

اين جنگ بي‌پايان حق و باطل؛

گله‌مندم...

اسب چموش خيال كودكانه‌ام، بي‌وقفه مي‌تازد بي‌آنكه پاي رسيدن بدان داشته باشم...

دنيا بر سرم خراب مي‌شود وقتي ميان ابهام دست و پا مي‌زنم؛

و وقتي دو راهي امان از افكار مي‌ربايد...

و من آشفته و سرگردان از "نيمه‌هاي خالي" فرضيه‌هايم، احساس پوچي دارم از خود؛

احساسي كه در امتداد معادله‌ي چند مجهوله‌ام، محو مي‌گردد!

 


دعايمان كنيد؛

دست و پنجه نرم كردن - با چيزي كه دلخواهمان نيست - دشوار است!

از خدا بخواهيد برايمان:

اگر مسير اشتباه است ما را به خود بياورد، به جايي رسيده‌ام كه عقل هم ياري نميدهد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:15  توسط رهگذر  | 

با توام؛ هي! مرد سياست‌باز!

اي "مهره‌ي مفلوك غرب زده"؛ تويي كه "جيره‌خوار بي‌صفتان" گشته‌اي؛ آري تو...

تويي كه به گمانت فاتح نبرد دورانت شده‌اي!

از تو دلگيرم؛ دلگيرم كه هنوز چشم و گوش؛ بسته‌اي و بي‌تفاوت از اطراف،

سرگرم افسانه‌هاي كودكي‌ات مانده‌اي! تو!

تا به كي اين قمار ادامه خواهد داشت؟!!

چرا زبان به كام گرفته‌اي؟ حرف بزن! لب بگشا و بگو اگر بيراهه مي‌گويم!

بگو...! اگر تعصب؛ اگر تحجر، اگر جهالت، چشمان منطقم را كور كرده بگو...!

نمي‌گويي؛ چون براي گفتن، كلامي در چنته‌ي "قمار كثيفت" نخواهي يافت!

تو سكوت را برمي‌گزيني چون قفل سنگين حقيقت؛ زبانت را اسير ذاتش كرده‌ است!

از تو بيزارم؛ به قدر تمام "فرياد"هايي كه خاموششان كردي؛

به قدر تمام "خون"‌هايي كه سرد كردي بر سنگ فرش خيابانم؛

از تو بيزارم!

تنفر تقديم تو باد...

تقديم تويي كه در منجلاب متعفن قدرت و نفاق غرق شده‌اي!

تويي كه از انقلاب و انقلابي بودن؛

تنها تقدس نامش را يدك بر دوش كشيده‌اي تا شايد نان بر روغن قدرت؛ فرو بري! 

"قدرت پرستاني" چون تو؛ حالم را به هم مي‌زنند!

و همچنان لبخند حماقت بر لب‌هايت؛ استوارست!

انگار نمي‌‌خواهي رخت ساده‌لوحي از تن به‌ در كني!

باشد...

مي‌مانم؛ منتظر با پرچم عدالت...

و تف؛ بر پيكر حق‌كشاني چون تو!

تو نيز؛ غرق در تعارفات شيطاني‌ات؛ چشم انتظار اجراي عدالت باش!

انتهاي انقضاء...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:40  توسط رهگذر  | 

6آبان؛ روز تولد رئيس جمهور عزيزمان مبارك!

تداعي طعم شيرين يك روز

و اينك ۶آبان؛ ماندني در ذهنمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:14  توسط رهگذر